.::Babak::.

TurkHarayi

Babek Qalasi

روز پنجشنبه نه تیر در حدود ساعت هشت شب،با سه نفر از دوستان،تصمیم گرفتیم،تا به قلعه بابک برویم.و بدون هماهنگیهای قبلی با خرید چند عدد کنسرو غیره در حدود ساعت ده و نیم شب با یک سواری کرایه ای به راه افتادیم.و هدفمان چیزی نبود،جز قلعه بابک(بذ قالاسی). ما براه افتادیم و تا خروجی اهر بدون هیچ مشکلی پیش تاختیم.ولی در آنجا با دیوار نیروهای امنیتی رژیم مواجه گشتیم،که آنها پس از متوقف کردن ماشین ما،و با دیدن چهار جوان مصمم،دستور عقب نشینی را به ما صادر کردند.ولی ما حاضر به برگشت نبودیم،و بعد از دقایقی با کمک تعدادی از افراد بومی موفق شدیم تا از یک بیراهه از دست مامورین بگریزیم.و پیش برویم. تا اینکه اینبار به ورودی کلیبر رسیدیم.در آنجا سد محکمتری روبروی ما بود.چندین مامور با لباس انتظامی،چندین سرباز یگان ویژه با باتون،و چندین نفر لباس شخصی اعم از پاسدار،بسیج و اطلاعات.

آنها ابتدا پلاک ماشین ما را یادداشت کرده و بعدا از ما کارت شناسایی خواستند.ما که قبلا فکر اینجاها را کرده بودیم،هیچ کداممون کارت شناسایی همراه نبرده بودیم.یکی از مامورین که از بقیه گشاده روتر بود،پیش آمده،و ما را تهدید کرد که از راهی که آمده ایم بازگردیم،چون که در قلعه و حتی خود کلیبر جا نیست و افرادی که خود را به قلعه رسانده اند،همه زخمی و خون آلود هستند و به صلاحتونه که برگردید.و ما اندوهگین در کنار جاده منتظر ماندیم.پس از دقایقی این گشاده روییهای تهدید آمیز،تبدیل شد به خشونت.ماموران تمام افرادی را که در کنار جاده بودند به عقب میراندند.و حتی تمام افرادی را که چادر زده و بعضی ها در خواب بودند. بیدار کرده و همه را به عقب میراندند.وهر کسی را که اعتراض میکرد تهدید میکردند،که اتوبوسمان آماده پذیرایی است. و بناچار همه به عقب باز می گشتند.آنها به ما گفتند که تا خود اهر بدون اینکه به پشت سرتون نگاه کنید،برمیگردید و گرنه مهمهان ما خواهید بود.

ما در مسیر برگشت بعد از اینکه چند کیلومتری به عقب بازگشتیم.در محلی مناسب،که نامشو به خاطر مسایل امنیتی نمیگم،چونکه سال بعد هم اون محلو لازم داریم.مخفی شدیم تا شب را همانجا به صبح برسانیم،شاید سحر فرجی باشد.در آنجا ما چادر زده و شاممونو همونجا خوردیم.و به داخل چادر رفتیم تا بخوابیم،ولی من تا خود صبح بیدار موندم.و دوستام چند ساعت و شاید دقایقی خوابیدند.در طول شب هم صدای موتورسیکلتهای تندرو ماموران امنیتی گوش انسان رو کر میکرد.ولی عجب آب وهوا و منظره ای داشت.

در نزدیکیهای صبح حدود ساعت پنج صبح صدای داد و فریاد و درگیری به گوش میرسید.که ما بعدا فهمیدیم که این صدای چند تا از جوانان، مملکتمون بوده که داشتند از دست همخونیها و هم نژادهای خودشون به گناه بیگناهی کتک میخوردند.بالاخره صبح شد و ما در ساعت شش صبح از بیراهه ها به سوی قلعه به راه افتادیم، راهی که حتی مطمن نبودیم،که این راه به کجا میرسد،ولی نیرویی ما را پیش می راند.ما چهار ساعت از راههای بسیار سخت و از بیراهه ها و از کوهها و دره ها گذشتیم.تا به بالای کوهی رسیدیم،که از آنجا میشد قلعه رو دید.و در آن لحظه ما حتی یک قطره آب هم برای خوردن نداشتیم.و در دوراهی رفتن و برگشتن قرار داشتیم.روبرویمان دامنه ای پوشیده از جنگل با شیب بسیار تند واقعا تند.و پشت سرمان،دو سه ساعت راه بود.و هر دو مشکل.ولی هدف ما روبرو بود و نه پشت سر.پس پیش رفتیم و از شیبهای بسیار تند و پوشیده از درخت که حتی دید درستی نداشتیم مثل آدمهای کور فقط به سمت پایین پیش میرفتیم.به این امید که به پای قلعه برسیم.و بعد از یک ساعتی ما موفق شدیم،تا این مسیر را نیز طی کنیم.

ما وقتی به پایین کوه رسیدیم ،دیدیم که مامورین به جوانان اجازه نمی دهند تا به قلعه بروند.ولی ما همینکه خود را به آنجا رسانده بودیم و از سدهای مختلف نیروهای امنیتی عبور کرده بودیم،خوشحال بودم.و به خود میبالیدیم در آن دو روز تمام سعی مامورین رژیم این بود تا اولا جلوی مردم را بگیرند و از رسیدن تعداد زیادی از مردم به قلعه جلوگیری کنند.تا این همایش خودجوش مردمی را که هر سال پر رنگتر از سال قبل میشود.را کمرنگتر کنند و دوما با ایجاد ترس و رعب و وحشت و القا این امر که رفتن به قلعه بابک در نهم و دهم تیر هر سال مشکل بوده و از ازدیاد این ملت در سالهای اخیر جلوگیری کنند.ولی موفق نشدند.

گزارشها حاکی از آن است.که در حدود صد هزار مامور اعم از سپاهی،انتظامی و بسیجی، که نوجوانان تازه به دوران رسیده اش را با نام رزمی کاران با خود آورده بود. در این مراسم حضور داشتند.

لازم به ذکر است که در این مراسم آقای اکبر اعلمی،نماینده مردم تبریز،علیرغم تهدیدات و هشدارهای قبلی حضور داشتند.درود بر چنین مردان.

و اما سوال اینکه،اگر در این مملکت همه در برابر قانون مساویند.وهمه دارای حقوق شهروندی یکسانی هستند. چرا به ما اجازه ندادند تا برای یکی از عزیزان و اجدادمون که برای همین ایران جان داد مراسم تولد بگیریم؟ آیا اگر ما فارس بودیم و بابک نیز فارس بود.باز هم چنین میشد؟ آیا وقتی در این کشور برای جمعیت قلیلی همچون ارامنه مجوز گردهمایی های مختلف داده میشود.برای ملت بزرگی همچون ما چرا این اجازه داده نمی شود؟ چرا تمام مراسم ما مممنوع میشود؟ مراسم قلعه بابک،مراسم بزرگداشت ستارخان،مراسم روز جهانی زبان مادری؟ آیا این نژاد پرستی نیست؟ آیا اینان پان فارس نیستند؟ آیا ما پان ترک هستیم؟ آیا ما اصلا در این مملکت آدم حساب میشویم؟ آیا ما حق اعتراض نداریم؟ و صد آیا دیگر .

. ما به چنین مردان. و به ترک بودنمان میبالیم

HOME